انگار هر چه بیشتر سعی می کنم که آرام باشم ، بیشتر دلتنگی روی دلم هوار می شود. از دو روز پیش که رامتین مسیج داد که "نیکول" و من دلم ریخت، تا امروز نه سراغ فیس بوک رفته ام و نه اینستا. دل ام نمی خواهد مدام عکس هایی که بچه ها از تو share کرده اند و حرف هایی که برای ات نوشته اند را ببینم. دل ام نمی خواهد که باور کنم که نیستی. دوست دارم مثل همه ی شش سال گذشته فکر کنم که سوار ماشین ات شده ای و گربه ی بد خلق ات را گذاشته ای توی باکس روی صندلی عقب و رانده ای تا فرانسه و چند ماه دیگر هم برمی گردی و با بچه ها نمایش جدید را شروع می کنی. مثل همه ی شش سال گذشته.درست شش سال پیش بود، که توی کلاس فرانسه نشسته بودیم و سعید بی مقدمه پرسید که تاتر دوست دارم یا نه. بحث رسید آن جایی که قرار شد بیایم خانه ی تو و تو ببینی که من به درد نمایش بازی کردن می خورم یا نه. آن روزها فرانسه ی الکنی داشتم اما تو آن قدر شمرده و کلمه کلمه برای ام حرف زدی که همه ی حرف های ات را فهمیدم. بعد برگشتی و گفتی که من "عالی " ام برای نمایش و نقش ها را تقسیم کردی و گفتی که شروع می کنیم!. خدا هم می داند که نه من
برچسب:
نویسنده: آریا قربانی
تاريخ: چهارشنبه
22 دی
1395 ساعت: 7:15