خرید بک لینک
انگار هر چه بیشتر سعی می کنم که آرام باشم ، بیشتر دلتنگی روی دلم هوار می شود. از دو روز پیش که رامتین مسیج داد که "نیکول" و من دلم ریخت، تا امروز نه سراغ فیس بوک رفته ام و نه اینستا. دل ام نمی خواهد مدام عکس هایی که بچه ها از تو share کرده اند و حرف هایی که برای ات نوشته اند را ببینم. دل ام نمی خواهد که باور کنم که نیستی. دوست دارم مثل همه ی شش سال گذشته فکر کنم که سوار ماشین ات شده ای و گربه ی بد خلق ات را گذاشته ای توی باکس روی صندلی عقب و رانده ای تا فرانسه و چند ماه دیگر هم برمی گردی و با بچه ها نمایش جدید را شروع می کنی. مثل همه ی شش سال گذشته.درست شش سال پیش بود، که توی کلاس فرانسه نشسته بودیم و سعید بی مقدمه پرسید که تاتر دوست دارم یا نه. بحث رسید آن جایی که قرار شد بیایم خانه ی تو و تو ببینی که من به درد نمایش بازی کردن می خورم یا نه. آن روزها فرانسه ی الکنی داشتم اما تو آن قدر شمرده و کلمه کلمه برای ام حرف زدی که همه ی حرف های ات را فهمیدم. بعد برگشتی و گفتی که من "عالی " ام برای نمایش و نقش ها را تقسیم کردی و گفتی که شروع می کنیم!. خدا هم می داند که نه من

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

دست خودم نیست. فکر "مرگ" دوباره سایه انداخته روی شب های ام. به محض این که موقع خواب می شود و چراغ را خاموش می کنم و می روم توی تخت، قبل ازین که بفهمم چه شده و به چه فکر کرده ام، هق هق کنان بلند می شوم و می نشینم. ترنج و تورج را به نوبت بغل می کنم و صورت ام را می چسبانم به تن ِ گرم ِ ابریشمی شان و فکر می کنم به روزی که تن شان هنوز ابریشمی ست اما دیگر گرم نیست!...بعد  آقای نویسنده را بیدار می کنم و بهش می گویم که یک وقت غصه نخورد اگر من مردم!...بعد که شب او را هم به فنا دادم، می نشینم پای لبتاب و زل می زنم به عکس های نرگس...آن شب آخری که خانه مان بود و توی همه ی عکس ها مضطرب...بعد می روم توی فولدر ف و فیلم های تولد ها و سفر های مان را نگاه می کنم و به آن شب هایی فکر می کنم که توی بیمارستان بالای سرش می نشستم و التماسش می کردم که به خاطر نازی چشم های اش را باز کند و ..نکرد. بعد فولدر زهره جون...فولدر بابا...و فولدر نیکول... اشک می ریزم...هق هق می کنم...کمی آب می خورم...دوش می گیرم...دوباره می روم توی تخت و این پهلو و آن پهلو میشوم و ...ساعت ام زنگ می زند که صبح شده. اول های

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

کی از آن صبح های آرام است. "آرام" که می گویم البته منظورم از بیرون است. درونم آن قدر ها هم نه چندان!...همکار ایرانی ام که میزش کنار من است رفته است امتحان رانندگی بدهد و من هم چایی شیرین ام را درست کرده ام و بی این که نگران باشم که شاید نگاه اش به مانیتور من بیفتد و بپرسد این چیست و کیست، صفحه ام را باز کرده ام و دارم می نویسم. سال ها بود که چای نمی خوردم و چه برسد به شیرین اش. اما حالا چند ماه است که صبح ها چای شیرین دل ام را خوش می کند و روزم را گرم. اول اش برای این بود که مجبور شدم مقدار کافئین روزانه ام را تنظیم کنم ولی بعد انگار چای شیرین هر روز بیشتر و بیشتر من را یاد آن دور ها انداخت. روزهای مدرسه. جمعه های صبحانه های مدل ِ بابا و خیلی چیزهای دیگر که نمی خواهم تک تک بنویسم و بغض کنم و بعد گریه کنم و بعد صورت ام پف کند. یکی از همان روزهای سرگردانی ام بود که راه ام کج شد طرف de Serres . این فروشگاه یکی از معروف ترین فروشگاه های کاناداست که لوازم هنری و لوازم التحریر دارد. شبیه بهشت است راهرو های اش برای من!...از رنگ ها و تنوع لوازم نقاشی دیوانه می شوم هر ب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

احساس می کنم توی دو هفته ی قبل، بیست کیلو به وزنم اضافه شده است!..همان قدر سنگین و عجیب و غریب شده ام. آخر های ماه هفت است و  هرروز با یک چیز سورپرایز می شوم. یک روز صبح می بینم دیگر نمی توانم دولا شوم و بند کفش ام را ببندم!...یک روز می بینم شلوار راحتی ِ ام دیگر روی شکمم نمی ایستد و مدام سر می خورد و می رود آن پایین!..یک روز نشسته ام و دارم توی لبتاب فیلم می بینم که می بینم چیزی زیر لباسم تکان می خورد ومن نه فقط حرکت اش را حس  می کنم که بالا  و پایین شدن اش را هم با چشم می بینم!! یک روز از خواب بلند می شوم و احساس می کنم کل شب وزنه ی سنگینی روی دنده های ام بوده و تک تک دنده های ام تیر می کشند و می سوزند.  راه رفتن یا ایستادن طولانی خسته ام می کند و کل ِ من ، باران دیگری شده است انگار. بلک فرایدی را مرخصی گرفتم که شاید بتوانم بروم و کمی خرید کنم. گرچه که کانادایی ها بلک فرایدی را زیاد قبول ندارند و خودشان برای خودشان باکسینگ دی دارند، اما با خودم فکر کردم که اگر وضعیت ام همین طوری پیش برود، برای باکسینگ دی فقط می توانم بروم بیرون و  برای مردم توی

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

نوشتن لیست را با عنایت گوگل و کامنت های این جا و همکار ِ محترم که دو تا بچه بزرگ کرده و مرجان که یک عدد "سیاوش" را دارد بزرگ می کند، تمام کردم. جلوی هر کدام از چیزها هم اسم همان کسی را نوشتم که توصیه اش کرده بود تا بماند یادگاری:) چند بار تنها رفتم ، چند بار با آقای نویسنده، چند بار با مرجان و هنوز هم حس می کنم چیزهایی کم است! از یکی از ایستگاه های مترو  به اسم Namur که پیاده می شویم، چند تا فروشگاه بزرگ و حسابی است که دو تای شان مخصوص بچه هاست. یکی شان اسمش Toys  R  us است که یک قسمت اش فقط اسباب بازی دارد و قسمت دیگرش که اسمش می شود Babies  R  us  فقط لباس ها و وسایل بیبی گونه.  تنوع اجناسش خوب است و قیمت های اش  تقریبن مناسب. کمی آن طرف ترش هم فروشگاه Oshkosh Carter`s است که البته گران تر و با کیفیت تر است.  این دو فروشگاه آن قدر بزرگ و متنوع هستند که دیگر وقت نکرده ام به جاهای دیگر سر بزنم و توی همین دوتا چرخیده ام و خرید های ام را کرده ام. بعضی چیزها را هم از فروشگاه والمارت خریدم که یکی از بزرگ ترین فروشگاه های زنجیره ای

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

مرخصی گرفته ام امروز را که بنشینم و همه چیز را چک کنم و لباس ها را از توی کیسه های خرید در بیاورم و بچینم توی دو تا قفسه ای که از کمد خودمان خالی کرده ایم و ببینم چه کم است و چه زیاد. شمارش معکوس ام برای ماه آخر از یک هفته ی دیگر شروع می شود و باید همه چیز آماده و مرتب باشد. زمستان رسما شروع شده اما دمای هوا به شدت متغیر است. یک روز صبح می رسد به منفی بیست و یک روز صبح منفی دوازده و روز بعدش منفی یک. با این که به خاطر سایز ِ گسترش یافته ام! نتوانستم لباس زمستانی مناسبی بخرم اما هیچ احساس سرما نمی کنم و بیشتر مواقع دوست دارم زودتر کاپشن و کلاه ام را در بیاورم و نفس بکشم توی هوایی که برای همه سرد است و برای من شده خنکای مطلوب. تنها هم صحبتم روزها توی محل کار فائزه است که بی نهایت خوش قلب و مهربان است. هیچ چیز توی حرف های اش آزارم نمی دهد و فقط آرامش است. چند روز پیش رفتم برای سونوگرافی ای که از بس نگرانش بودم تا صبح خواب های تخیل وار می دیدم. دکتر فقط روز ویزیت قبلی ام گفت که می ترسد بیبی رشد نکرده باشد و بهتر است سونوگرافی سوم را بروم. قبل تر از آن مدام این شوخی را برای مرجان

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

دو روز پیش برایت یک کمد سفید و دو در، مدل ایستاده خریدیم. فروشگاه آن طرف خیابانی بود که خانه مان در آن است اما گفتند که سی دلار بابت تحویل آن در منزل می گیرند. کل کمد یک جعبه ی بلند بود که معلوم بود باید مثل تکه های اسباب بازی های تخم مرغ شانسی کیندر ، سر هم شود. جعبه را گذاشته بودیم توی چرخ فروشگاه و مردد بودیم برای سی دلار! یاد ماموریت آخرم افتادم که مجبور بودم توی فرودگاه قطر هشت ساعت بمانم و برای پر کردن وقتم رفتم شاپینگ و آن جا مردد شده بودم که آن رژ قرمز سکسی ِهفتاد دلاری را بخرم یا آن کمرنگ و خانوم طوری ِ  نود دلاری را!...دخترکی که آن طرف کانتر ایستاده بود زیاد نگذاشت که توی فرودگاه قطر بمانم! رو به بابای نویسنده! گفت که :" الان با این چرخ راحت هستید؟". آقای نویسنده گفت :" بله. خیلی!". دخترک لبخند ِ زیبایی زد و گفت که اگر یک کارت شناسایی بگذاریم می توانیم با همان چرخ کمد را ببریم و بعد هم چرخ را برگردانیم. به همین راحتی. و ما همین کار را کردیم. دو ساعت طول کشید تا بابای نویسنده از روی کاتالوگ کمد را سر هم کند و من هم توی همان فاصله ، بالاخره خودم را راضی

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

توی بیشتر از ده تا گروه تگرامی عضوم و هیچ کدام را هم نمی خوانم. نه می خوانم و نه دیلیت می کنم!...نمی دانم چه مرضی ست. شاید فکر می کنم این ها چند تا نخ و ریسمان هستند که من را به ایران و آن آدم ها وصل می کند و اگر دیلیت کنم، جدا می شوم و میفتم و می میرم!. یکی شان را اما مدام مدام می خوانم و آن همان گروهی ست که همه ی زن های باردار ِ ایرانی ِ ساکن ِ  مونترال جمع شده اند و هرروز که از خواب بیدار می شوند از دردها و خوشی ها و مشکلات و کودکان درون و بیرون شان می گویند. برای من ِ بی تجربه ی بی هم صحبت، بهترین جایی ست که می توانم بنشینم یک گوشه و فقط گوش کنم و چیز یاد بگیرم. آن روز یکی از معدود بارهایی بود که حرفی زدم و یک نفر جوابم را داد و بی این که حواسم باشد بعد از چند روز دیدم  که دارم مدام سوال می پرسم ازش و او هم هر بار با حوصله تر جواب می دهد. روز اول که گفت :" اگر کاری داشتی و یا سوالی حتمن از من بپرس"..جمله اش هیچ بوی رودروایسی و تعارف های معمول را نداد و نمی دانم چه طور شامه ی نه چندان باهوش من این را فهمید و بی این که صدای اش را بشنوم یا چیزی ازش بدانم  شد ج

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 7:15

صفحه بندی